تبلیغات
بانک نرم افزار دانلود موسقی وفیلم - جوك خنده دار طنز جك مجلسی وغیر مجلسی

تشكر از شما بازدید كننده گرامی

مقداد توکلی

جستجو

 

جوك خنده دار طنز جك مجلسی وغیر مجلسی

شنبه 12 فروردین 1391   02:47 ب.ظ

جوك جوك جوك جك لطیفه رایگان خنده دار
 

جوک ترکی-لری-قزوینی-رشتی و...

طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده

 

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه  کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست  مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم  آرایشی و لباس کرد

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!

طرف یه سی دی میخره، میبینه سوراخه،  میره پسش میده!

- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان  به دیدن‏تان آمده است.
زندانى گفت: كدام یكى ؟
زندان‏بان گفت: مرا مسخره كرده‏اى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

2- غروب شده بود كه دو تا دوست با هم به طرفى مى‏رفتند، یكى از  آنها یكباره ذوق شاعرانه‏اش گل كرد و به دیگرى گفت: «خورشید پدیده  زیبایى است، ولى فقط روزها نورافشانى مى‏كند كه هوا روشن است و این  هنر نیست كه خورشید در روز روشن نورافشانى كند، اما ماه، شب‏ها، آن  هم شبهایى این قدر تاریك…»

3- سؤال: چك‏ها و اسلاوها از كجا مى‏دانند كه كره زمین گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپریالیست‏ها را بیرون كردند و به طرف غرب  راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند

4- گدایى در خانه‏اى را زد و مستخدمه در را باز كرد، سپس برگشت  و به اربابش گفت: مردى با عصا بیرون در ایستاده است.
ارباب: بگویید برود. ما عصا لازم نداریم

5-گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت: شما باید موقعیت  مرا درك كنید. خیلى بدبختم، پدر الكلى، مادر مریض، بچه‏هاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما كى هستید؟
من پدر خانواده‏ام.

6- مرد مستى وارد یك آتلیه عكاسى شد و با زبان الكنى گفت: لطفاً  یك عكس دسته جمعى از ما بیندازید. عكاس با تجربه سرى تكان داد و  گفت: تا من دوربین را آماده مى‏كنم شما به صورت نیم دایره بایستید.

7- پسر كوچكى  از مادرش پرسید: وقتى كه من به دنیا آمدم تو كجا بودى؟
در بیمارستان عزیزم.
پدرم كجا بود؟
البته در دفتر كارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، كجا مى‏خواستى باشند؟
پسر بچه غرغر كنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مى‏آیم،  كسى نیست.

8- در یك كنفرانس پزشكى، دكتر معروفى در حین سخنرانى گفت: از آن  مى‏ترسم كه ما پزشكان در این دنیا دوستان زیادى نداشته باشیم.
صدایى از آخر سالن: در آن دنیا كمتر!

9- كشیشى سر كلاس درس از بچه‏ها پرسید: باید چه كار كنید تا  گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: باید گناه بكنیم آقاى كشیش.

10- در كلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسید: چه موقع یك  سرباز مى‏تواند بدون اجازه از پادگان بیرون برود؟
یك سرباز: وقتى كه مطمئن باشد گیر نمى‏افتد.

11- جناب وزیر به مرخصى مى‏رود و براى حفظ سلامتى و كم كردن وزن  تصمیم مى‏گیرد كار بدنى بكند. بنابراین به نزد روستایى مى‏رود و از  او تقاضاى كار مى‏كند. روستایى او را به داخل انبار بزرگى مى‏برد  كه كوهى از سیب زمینى روى هم انباشته شده و از آقاى وزیر مى‏خواهد  كه آنها را بر حسب كوچك و بزرگ بودن از هم جدا كند.
دو ساعت بعد جناب وزیر با پریشان حالى جلو روستایى مى‏ایستد.
روستایى: براى روز اول كار سخت و سنگینى بود؟
وزیر: از جهت سختى و سنگینى كار خسته نشدم، از این كه دائم باید در  حال تصمیم‏گیرى باشم خسته شدم.

12- پیرزنى در كوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود كه  دائماً آدامس مى‏جوید. پیرزن رو كرد به مرد و گفت: شما خیلى لطف  دارید كه مى‏خواهید با من حرف بزنید تا حوصله‏مان سر نرود، ولى  متأسفانه من كاملاً كر هستم.

13- یك فرانسوى در شهر مونیخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به  زبان فرانسه كمك مى‏طلبید. یك نفر از اهل محل كه روى پل ایستاده  بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مى‏رفتى شنا یاد مى‏گرفتى  نه زبان  فرانسه.

14- در یك بار دو مرد مست با هم صحبت مى‏كردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خیابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همین‏طور.
كافه‏چى به یكى از مشتریان كه محو این گفتگو شده بود گفت: هر روز  آخر هفته این برنامه به همین شكل اجرا مى‏شود. آخر این دو تا پدر و  پسر هستند.

15-پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش  خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد كشید: پدرت هم تو را  كتك مى‏زد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟
پدر: البته كه مى‏زد. همچنین پدر او…
پسر: حال كه این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور  جدى مذاكره كنیم تا به این عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسیده  است خاتمه بدهیم.

16- پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یك هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یك هفت تیر درست و حسابى واقعى مى‏خواهم كه بتوانم با آن  خوب شلیك كنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یك هفت تیر واقعى داشتم…

 

6
اس ام اس سرکاری

آیا فکر می کنید بی عرضه هستید؟
آیا فکر می کنید به درد هیچ کاری نمی  خورید؟؟
آیا فکر می کنید بی مصرف هستید؟؟ به خدا درست فکر می کنید !!

رفتم گلستان که با عشق برات یه دامن گل بچینم
دیدم شلوار پامه  !!

یک بار گفتم تو را دوست میدارم
۱۰۰۰بار گقتم غلط  کردم !!!

سك سی ترین اس  ام اس سال
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الهی چشات در بیاد كه این همه دنبال سك سی!

چشمهای تو مثل دریاست… اجازه میدی جورابامو توش بشورم؟

كلاغ تو آسمون تخم میزاره ولی تخمش نمی‌افته  پایین، اگه گفتی چرا؟ ( نرو پایین اول فكر كن!)
.
.
.
.
.
.
.
فكر كن تنبل
.
.
.
.
چون شورت پاش  بوده.

 زندگی دو  چیز به من آموخت، که هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چی بود

اگه یه همزبون می خوای ،
یه یار مهربون می خوای ،
خودشو حیرونت کنه ،
جونشو قربونت کنه ،
اصلا رو من حساب نکن !!!

سلام عزیزم معروف شدی بهت تبریک میگم شنیدم امسال قراره سال  رو به نام تو نامگذاری کنند
.
.
.
سال گاو مبارک

یادت باشه كه یادم بیاری كه یادت بندازم كه به یادم بیاری  كه یاد بدی دیگه این وقت
شب با

اس ام اس كسی  رو اسكول نكنم

دیروز كلی انتظار كشیدم نیومدی
امروز التماس كردم بازم نیومدی
میترسم فردا چشمامو پر از اشك كنی و باز نیای!
چه بد دردیه یبوست…!!!!!

رشتیه ████████████████████ مشترك گرامی دسترسی به این اس.ام.اسامكان  پذیر نمی باشد

زبونی که نگه دوست دارم به درد بستنی لیسیدن میخوره !
پس
د
و
س
ت
د
ا
ر
ولش کن ! بستنیش خوشمزه تره !!!

همیشه مثل آفتابه قابل  اعتماد باش !
که مردم همه چیزشان را به تو نشان دهند !!!

برق نگاهت
چشمای خمارت
لهجه ی حرف زدنت
منو یاد گدای سر کوچمون میندازه !

از خدا می خوام توی زندگی موانع رو از سر راهت برداره

چون خر نمی  تونه مثله اسب از روی موانع بپره !!

كاشكی علم اونقدر پیشرفت می كرد كه می تونستم از همین جا  بوسیله اس ام اس شصت پامو بكنم تو  چشات

جوك بفرست عزیزم

زیباترین وبهترین فروشگاه اینترنتی ایران

باتشكر سمیرا آقابابایی
 


  

 

 !

 

 


نوشته شده توسط : سمیرا آقابابایی