تبلیغات
بانک نرم افزار دانلود موسقی وفیلم - جك آبادانی

تشكر از شما بازدید كننده گرامی

مقداد توکلی

جستجو

 

جك آبادانی

دوشنبه 29 خرداد 1391   09:45 ب.ظ

جك آبادانی


آبادانیه میخواسته بره خواستگاری، دیرش شده بوده حواسش پرت میشه شلوارش رو پشت و رو میپوشه و با عجله میدوه تو خیابون، یهو یك ماشین میاد میزنه درازش میكنه وسط خیابون. رانندهه میاد بالا سرش، میگه: طوریت كه نشده؟ آبادانیه یك نگاه به سر تا پاش میكنه، چشمش میافته به شلوارش، میگه: چی چیو طوری نشده، ولك زدی حسابی پیچوندی!!

به آبادانیه خبر میدن كه بابات مرده، میگه: آخ جون... از فردا تریپ مشكی!




دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یك خراب كاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكی میشن، میرن پیش كشیشِ محل، میگن:‌تورو خدا یكم این بچه‌های مارو نصیحت كنید،‌پدر مارو درآوردن. كشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یكی یكی بیاریدشون. خلاصه اول داداش كوچیكه رو میارن، كشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌كنه. باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار كشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر كشیشه شاكی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فكر می‌كنن ما برش داشتیم!



سه تا آبادانی داشتن برای هم خالی می بستن اولی میگه : مو مثل حضرت علی یوم. با یه دست در خیبرو از جا میكنم دومی میگه : ایكه چیزی نیست كا ، مو مثل حضرت عباسوم با یه ضربه شمشیر 100 نفرو میكشوم سومی چیزی نمیگه بهش میگن چرا ساكتی ؟ میگه تا حالا دیدی حضرت مهدی حرف بزنه؟؟!!



آبادانیه میرسه به رفیقش، میگه: كاكا شنیدی آبادان 12 ریشتر زلزله اومده؟! رفیقش میگه: ای بابا، یعنی آبادان با خاك یكسان شده؟ آبادانیه میگه: په! چی میگی كاكا! مگه بچه‌ها گذاشتن!؟



آبادانیه رو برق میگیره، میگه: ولك ولم كن تا ولت كنم!


آبادانیه نشسته بوده وسط صحرا، داشته فكر میكرده. بعد یك مدت یك آبادانیه دیگه میاد، بهش میگه: ولك برو یكم اونورتر، جا باز شه ماهم بشینم!


آرنولد میره آبادان، همون شب اول آبادانیه تو خیابون بهش گیر میده كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خیابون دیدی بهم سلام كن! خلاصه اونقدر خایه‌مالی میكنه، تا آخر آرنولد قبول میكنه. فرداش آبادانیه داشته با دو سه تا از رفیقاش تو خیابون كس‌چرخ میزده، یهو ارنولد میاد میگه: سلام عبود! آبادانیه میگه: اَاه‌ه‌... باز این سیریش اومد!!!


نوشته شده توسط : سمیرا آقابابایی